تبليغاتX
صدايي از آن سوي كرانه ها
صدايي از آن سوي كرانه ها

ماه مبارك رمضان بر همه ي مسلمانان جهان مبارك باد!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط نگار

به سوی تو آمده‏ام

امیر اکبرزاده

برگرفته از حوزه دات نت


خدایا!

تو چه پاک و منزّه‏ای و چه بردبار و صبور! که هر بار این بنده درمانده را بیش‏تر از پیش، مورد لطف و کرامت بی‏پایانت قرار می‏دهی!

خدایا!

ای امید هر جوینده و ای پناه هر گریزنده! اگر امید غفرانت نبود، چگونه می‏توانستم سر به سجده تو به بسایم و اگر سفره رحمتت گسترده نبود، چگونه می‏توانستم از دردهایم، غصه‏هایم و... برایت بگویم؟! هر چند تو خود عالمی به هر چیز!

خدایا!

آمده‏ام؛ آمده‏ام تا این بار هم دست‏های خسته‏ام را بگیری و هدایتم کنی؛ آمده‏ام تا تو خود، راهنمایم شوی در مسیری که سنگلاخ گناه و عصیان، پاهای تُرد ایمانم را می‏آزارد.

از تو می‏خواهم، هرچند حقّ بندگی‏ات را آن گونه که تو خواستی ادا نکردم، مرا یاری کنی و کمکم کنی تا در دریای بندگی‏ات غرق شوم.

مرا بنده خویش قرار دهی تا طعم آزادگی را بچشم؛ تا بِرَهم از بند عصیان، تا پاک شوم از بدی، تا آینه شوم؛ آینه حضور تو، که منشأ هر نوری!

پروردگارا!

دست‏هایم را بگیر؛ این دست‏های خالی را که هر بار، در قنوتشان، چونان پروانه‏ای، پر باز می‏کنند، تا در شعله‏سار رحمتت بسوزند؛ در آتشی که درون را گلستان می‏کند.

پناهم بده در جوار کرامتت که تو رحمان و رحیمی؛ که تویی پناه هر بی‏پناه.

خداوندا! از همه کس رانده شدم و از همه جا مانده، آمده‏ام تا تو قبولم کنی در پناه خودت که غیر از پناهگاه امن تو، هر کجای این زمین اضطراب امانم نمی‏دهد!

خدایا!

هرچند دستانم تهی است، امّا دلم پُر است از امید؛ امید به تو و رحمت و کرامت بی‏کرانت.

مرا بپذیر!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط نگار
   عشق..


این یک مطلب قشنگ

اگه بدون نظر برین حلالتون نمیکنم


عشق دستمال کاغذی به اشک !

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط نگار
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها


Blog Skin