به سوی تو آمدهام
امیر اکبرزاده
برگرفته از حوزه دات نت
خدایا!
تو چه پاک و منزّهای و چه بردبار و صبور! که هر بار این بنده درمانده را بیشتر از پیش، مورد لطف و کرامت بیپایانت قرار میدهی!
خدایا!
ای امید هر جوینده و ای پناه هر گریزنده! اگر امید غفرانت نبود، چگونه میتوانستم سر به سجده تو به بسایم و اگر سفره رحمتت گسترده نبود، چگونه میتوانستم از دردهایم، غصههایم و... برایت بگویم؟! هر چند تو خود عالمی به هر چیز!
خدایا!
آمدهام؛ آمدهام تا این بار هم دستهای خستهام را بگیری و هدایتم کنی؛ آمدهام تا تو خود، راهنمایم شوی در مسیری که سنگلاخ گناه و عصیان، پاهای تُرد ایمانم را میآزارد.
از تو میخواهم، هرچند حقّ بندگیات را آن گونه که تو خواستی ادا نکردم، مرا یاری کنی و کمکم کنی تا در دریای بندگیات غرق شوم.
مرا بنده خویش قرار دهی تا طعم آزادگی را بچشم؛ تا بِرَهم از بند عصیان، تا پاک شوم از بدی، تا آینه شوم؛ آینه حضور تو، که منشأ هر نوری!
پروردگارا!
دستهایم را بگیر؛ این دستهای خالی را که هر بار، در قنوتشان، چونان پروانهای، پر باز میکنند، تا در شعلهسار رحمتت بسوزند؛ در آتشی که درون را گلستان میکند.
پناهم بده در جوار کرامتت که تو رحمان و رحیمی؛ که تویی پناه هر بیپناه.
خداوندا! از همه کس رانده شدم و از همه جا مانده، آمدهام تا تو قبولم کنی در پناه خودت که غیر از پناهگاه امن تو، هر کجای این زمین اضطراب امانم نمیدهد!
خدایا!
هرچند دستانم تهی است، امّا دلم پُر است از امید؛ امید به تو و رحمت و کرامت بیکرانت.
مرا بپذیر!

این یک مطلب قشنگ اگه بدون نظر برین حلالتون نمیکنم
عشق
دستمال کاغذی به اشک !
دستمال
کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.

